نرگسی منتظر...
جملات عرفانی-عاشقانه-خاطرات
هرچقدر فکر کردم دیدم واسه روز معلم چی بهتر از جملاتی از اون معلم شهید (البته اصلا فک نکنین که یکی از دوستان خوبم این جملات و برام فرستاده و پیشنهاد داده که توی یه همچین مناسبتی بذارمشون اینجاها... ـــ شک معبر خوب و لازمیست هرچند منزل و توقفگاه نامناسبی است."شهید مطهری" ـــ انسان بی ارمان عقربه ی قطب نمایش فقط به سمت منافع شخصی خود متوجه است."شهید مطهری" ـــ هیچ روانکاو و روانشناسی نمی تواند با اعماق ضمیر انسان انقدر اشنا شود که تزکیه و تصفیه نفس انسان را با خودش اشنا میکند. "شهید مطهری" ـــ بزرگترین پدیده عصر ما نفاق است.نفاق یعنی بشر جوری فکر کند و جور دیگر حرف بزند یعنی فاصله ی میان دل و زبان. "شهید مطهری" ـــ اگر خیال میکنی که پای موعظه ی دیگران بنشینی و بهره ببری اشتباه میکنی.اول باید در درون خودت واعظی ایجاد کنی وجدان خودت را زنده کنی انوقت از موعظه ی واعظ بیرون هم استفاده کنی. "شهید مطهری" :گل نرگس دلم نیومد حالاکه موضوع علم و معلم است از کسیکه درهای علم الهی بروش باز شده بود و از باقرالعلوم که معلمای امثال شهید مطهری هستن چند جمله ای ننویسم امام باقر (ع): - چه بسا شخص حریص بر امری از امور دنیا ، که بدان دست یافته و باعث نافرجامی و بدبختی او گردیده است ، و چه بسا کسی که برای امری از امور آخرت کراهت داشته و بدان رسیده ، ولی به وسیله آن سعادتمند گردیده است . بحارالانوار ، دار احیاء الترا العربی ، ج 75، ص (166) -------------------------------------------------------------------------------- 2- تو را به پنج چیز سفارش می کنم : اگر مورد ستم واقع شدی ستم مکن ، اگر به تو خیانت کردند خیانت مکن ، اگر تکذیبت کردند خشمگین مشو ، اگر مدحت کنند شاد مشو ، و اگر نکوهشت کنند ، بیتابی مکن . بحارالانوار ، دار احیاء الترا العربی ، ج 75، ص (167) -------------------------------------------------------------------------------- 3- سخن نیک را از هر کسی ، هر چند به آن عمل نکند ، فرا گیرید . بحارالانوار ، دار احیاء الترا العربی ، ج 75، ص (170) -------------------------------------------------------------------------------- 4- چیزی با چیزی نیامیخته است که بهتر از حلم با علم باشد . بحارالانوار ، دار احیاء الترا العربی ، ج 75، ص(172) -------------------------------------------------------------------------------- 5- نهایت کمال ، فهم در دین و صبر بر مصیبت ، و اندازه گیری در خرج زندگانی است . بحارالانوار ، دار احیاء الترا العربی ، ج 75، ص(172) -------------------------------------------------------------------------------- 6- سه چیز از خصلتهای نیک دنیا و آخرت است : از کسی که به تو ستم کرده است گذشت کنی ، به کسی که از تو بریده است بپیوندی ، و هنگامی که با تو به ندانی رفتار شود ، بردباری کنی . بحارالانوار ، دار احیاء الترا العربی ، ج 75، ص (173) -------------------------------------------------------------------------------- 7- خداوند دوست ندارد که مردم در خواهش از یکدیگر اصرار ورزند ، ولی اصرار در خواهش از خودش را دوست دارد . بحارالانوار ، دار احیاء الترا العربی ، ج 75، ص (173) سخن و حرف را تا نگفته اي در اختيار توست و هنگامي كه آن را بيان كردي تو در بند سخن گرفتار مي شوي. غصه نیمی از پیری است. اگر بخواهي از برادري ببري راهي براي برگشتن باز گذار ، شايد لازم شود. دل بی دوست درخت بی ثمر است. دنیا بدن ها را فرسوده ، آرزوها را تازه ، مرگ را نزدیک و خواسته ها را دور و دراز می کند ، کسی که به آن دست یافت خسته می شود و آنکه به دنیا نرسید رنج می برد. از دست دادن دوستان ، غربت است. اگر تو را ستودند ، بهتر از آنان ستایششان کن و اگر به تو احسان کردند ، بیشتر از آنان به آنان ببخش. به هر حال ، پاداش بیشتر برای آغاز کننده است ۱- شکیبایی بر آنچه خوش نمی داری ۲- شکیبایی بر آنچه دوست می داری امام علی (ع) خوبین راستش حالاکه دیگه نزدیکیایه نمایشگاه کتاب اومدم ازتون نظر خواهی کنم --اسم کتاباییکه تاحالا خوندین و روتون تاثیر گذار بوده؟کتاباییکه مورد علاقتونه و بنظرتون ارزش اینو داره که به بقیه پیشنهادش بدین و همراه اسم ناشر و نویسنده توی نظرات معرفی کنین لطفا؟ --اگرم که خیلی خلاصه درمورد موضوعش توضیح بدین؟و اینکه چرا تحت تاثیرش قرار گرفتین خیلی بهتر میشه؟ منتظرم دوستان یاحق (راستی ترجیحا کتابای داستانی.رمانای تاریخی.دفاع مقدس و ... میخونم) و من ترسیدم از اینکه مبادا جز سیاهی ها نبینم و من از ترس. سخت چشمانم را بستم و در این کنج خیال ... خواستم که همه خاطره از دل ببرم که غم از خانه من هم دمکی پر بکشد شب عید است و اما بقول او :"اگر که زیباست شب برای که زیباست شب برای چه زیباست شب...." اللهم عجل لولیک الفرج... بار خدایا از کارهایی که کرده ام به تو پناه می برم از جمله : از این که حسد کردم... از این که تظاهر به مطلبی کردم که اصلاً نمی دانستم... از این که زیبایی قلمم را به رخ کسی کشیدم.... از این که در غذا خوردن به یاد فقیران نبودم.... از این که مرگ را فراموش کردم.... از این که در راهت سستی و تنبلی کردم.... از این که عفت زبانم را به لغات بیهوده آلودم..... از این که در سطح پایین ترین افراد جامعه زندگی نکردم.... از این که منتظر بودم تا دیگران به من سلام کنند.... از این که شب بهر نماز شب بیدار نشدم.... از این که دیگران را به کسی خنداندم، غافل از این که خود خنده دارتر از همه هستم....
از این که لحظه ای به ابدی بودن دنیا و تجملاتش فکر کردم.... از این که در مقابل متکبرها، متکبرترین و در مقابل اشخاص متواضع، متواضع تر نبودم.... از این که شکمم سیر بود و یاد گرسنگان نبودم.... از این که زبانم گفت بفرمایید ولی دلم گفت نفرمایید. از این که نشان دادم کاره ای هستم، خدا کند که پست و مقام پستمان نکند.... از این که ایمانم به بنده ات بیشتر از ایمانم به تو بود.... از این که منتظر تعریف و تمجید دیگران بودم، غافل از این که تو بهتر از دیگران می نویسی و با حافظه تری..... از این که در سخن گفتن و راه رفتن ادای دیگران را درآوردم.... از این که پولی بخشیدم و دلم خواست از من تشکر کنند.... از این که از گفتن مطالب غیر لازم خودداری نکردم و پرحرفی کردم.... از این که کاری را که باید فی سبیل الله می کردم نفع شخصی مصلحت یا رضایت دیگران را نیز در نظر داشتم.... از این که نماز را بی معنی خواندم و حواسم جای دیگری بود، در نتیجه دچار شک در نماز شدم.... از این که بی دلیل خندیدم و کمتر سعی کردم جدی باشم و یا هر کسی را مسخره کردم.... از این که کسی صدایم زد اما من خودم را از روی ترس و یا جهل، یا حسد و یا ... به نشنیدن زدم.... التماس دعا .....یازهرا(س با عرض معذرت باید بگم که تا بعد عید به اون صورت نمیتونم فعال باشم گه گاهی برسم بیام وبلاگ و اپ کنم و نظراتتونو بخونم راستی اپ نظراتیکه منو به اپشون دعوت میکنن و کردنم مطالعه کردماما امکان نظر دادن نداشتم شرمنده حمل بر بی اعتنایی نذارید و بقول یکی از دوستان که از مرخصی های طولانی دوستان شاکی بود تردم نکنید فقفط یه مرخصی پاره وقت مختصر میخوام ازتون بگیرم در انتها شما دوستای خوبمو به خدای بزرگ میسپرم اللهم عجل لولیک الفرج یاحق بی هدف قدم میزنم به کف خیابون نگاه میکنم گاهی یه ادامس از جیبم بر میدارم و میذارم تو دهنم به ساعتم نگاه میکنم هنوز نیمساعت وقت هست پس بازمقدم میزنم واکمنمو روشن میکنم و میشینم روی نیمکت حالا که وقت دارم بذار یکم به گذشته فکر کنم همه چی مثله رعد و برق زود گذشت.من چرا اینجام؟قرار نبود اینجا باشم اونم اینجوری ولی این تقصیره کیه ؟ چی شد که این شد!نمیدونم شاید اون مادر بی ارادم یا اون پدر سختگیرم یا شایدم اون ادمیکه میگفت دوسم داره یا خودم یا ...نمیدونم بالاخره کی منو به قهقرا کشوند مهم نیست مهم اینه که الان تهشمو دارم توش دست و پا میزنم شایدم همین روزا توش خفه شم خیلی سخته ولی ادمیزاد بد جونوریههمه جور زندگی رو طاقت میاره! سرم و میارم بالا یه دختر بچه رو میبینم که با موهای خرمایو چشمای عسلیش نگام میکنهچقدر معصوم و خوشگله چرا لباش داره تکون میخوره؟فکرکنم داره باهام حرف میزنه ولی من که نمیشنوم اخه دارم موزیک گوش میکنم تلاشیم نمیکنم بشنوم فقط دوست دارم تو چشماش زل بزنم انگار زمان وایساده جالبه دیگه صدای موزیکم نمیشنوم با خودم فکر میکنم یعنی با این چشما چیا دیده؟نصفه چیزای و که چشمای من دیده رو دیده!معلومه که نه این چه سوال احمقانیه!اون العان میدونه که کیه از کجا میاد و به کجا میخواد بره! این چیزیکه مهمه و من چیزی ازش نمیدونم!من مهمون هر روز یه نیمکتم و همسفره هر روز یه خیابون ولی نمیدونم چرا همخونه ی هر روز کسی نیستم! نمیدونم شاید افتابم واسه هر کس یه جور در میاد و غروب میکنه انقدر غرق افکار خودم شدم که نفهمیدم اون دختر بچه کی رفت ۱ باز مرم تو دنیای خودم یه روزی خوردن یه ساندویچ سوار شدن یه وسیله ی پارک یا خریدن یه لباس منو تا بهشت میبرد و خوشحالم میکرد ولی العان یادم رفته که ادم چطوری خوشحال میشه اصلا خوشحالی چی هست؟نمیدونم هرچی هست العان دیگه با خوردن صرتا ساندویچ و ساعت ها تفریح و خرید سراغم نمیاد عوضش اونموقع ها حتی واسه نباریدن بارون میزدم زیر گریه ولی حالا حتی زیر بارونم گریم نمیگیره ولی تا دلت بخواد بغض دارم عوضه تمام اون وقتایکه نداشتمش الن غصه دارم که نه میره و نه میباره...! دیگه صدای موزیک نمیاد انگار شارژ واکمنم تموم شده راستی ساعت چنده ؟وای دیرم شده زود از جام بلند میشم و راه میفتم دوباره قدم میزنم ادامس میجوم و به سنگفرش خیابون نگاه میکنم ولی حالا سریعتر اخه میدونی مسافریکه ندونه کجا میره همیشه تند میره...! نمیدونم اما باز باید با یه لبخند دکوری غصه هام و بغضمو مخفی کنم چون هر طوری شده باید پول ساندویچ و تفریح و خریدمو در بیارم ...! (این داستان از زبان یک دختر خیابانیه) الهه انگار نه انگار که چندین روز است که منتظر دست دادن فرصت برای نوشتن هستم... ذهنم پر از کلماتی بود که برای ریزش روی کاغذ مسابقه میدادند اما چه شده که حالا همه حیا پیشه کرده اند نمیدانم... وجودم پر از احساسات متناقض و عجیب است چه روزها برای این سفر تلاش کرده بودم و چه شب هاکه انتظارش را کشیده بودم و برایش نقشه ها کشیده بودم اما حالا انگار اوضاعم فرق میکند... انگار ان همه هیجان و ذوق و شوق جایش را به یک عالمه سکوت و فکر و تامل داده است... اما چرا؟! احساس میکنم اگر زندگی من داستانی باشد این سفر یکی از نقطه های عطف ان است اما هیچ دلیل منطقی برایش ندارم... مصادف شدن این سفر با روز تولد من که اتفاقا خیلی هم برایم مهم است (با وجود برنامه ریزیه من خلاف این تصادف تاریخی باز هم در لحظه ی اخر این اتفاق افتاد و از کنترل من خارج شد)به تفکراتم دامن می زند اول که شنیدم مغموم شدم فکر اینکه در یازدهمین روز یازدهمین ماه امسال مانند هرسال در کنار خانواده و عزیزانم نیستم و تنهایم حس غریبی به من داد حس تلخ و گس تنهایی... انهم برای منیکه تولد ادمها برایم یک اتفاق مهم و با ارزش است اتفاقیکه نباید فراموش شود و تنها برگذار شود حالا این اتفاق برای خودم افتاده است... احساسی از درون به من نوید میدهد این تصادف را . اینکه این سفر شاید برای این الهه ی بی پر تولدیست دوباره که به او بال میدهد و چگونه پرواز کردن را... و این تصور برایم جای تمام این نگرانی هارا میگیردو مثل پرده اییکه کنار میرود وجودم را پر از ارامش میکند... ای کاش بتوانم با چشمانی باز بروم تا هیچ نشانه ای از قلم نیفتد... کابوس این روزهایم شده با چشمان بسته رفتن و برگشتن کابوسی سیاه است وقتی میبینم که سفر به پایان رسیده و من هیچ فرقی با حالایم نکرده ام... همان پرنده ی بی پر کنج قفس که حالا دیگر امید روزی به اسمان پریدن و اموختن پرواز را هم ندارد...! چون از دل اسمان برگشته اما باز همان است... خداوندا خدای پاک و مهربان من به فریاد کابوس هایم برس نگذار که به حقیقت بپیوندند از تو چشمانی باز و قلبی حساس میخواهم.گوش هایی تیز و دست هایی قوی تا بتوانم تک تک نشانه هایت را لمس کنم و از ان سیقلی سازم برای روحم که ضمختی هایش را درمان بخشد... دوست دارم دفترچه ای در کنارم داشته باشن تا کوچکترین چیزها یی را که میبینم و حس میکنم به سند تبدیل کنم تا حتی ریزترین نشانه ها هم از یادم نرود... دهم همین ماه شاید روزی باشد که بعدها تبدیل به ارزویی دست نیافتنی برایم می شود... چقدر دوست داشتم که او هم انجا بود در کنار من اما نمیشود که باشد... هرچند که من هیچوقت از رحمت ان بالایی نا امید نمیشوم... ولی به این ایمان دارم که حتی اگر جسمش هم انجا نباشد روحش در کنارم به پرواز درخواهد امد و احاطه ام خواهد کرد انقدر نزدیک که بتوانم بویش را هم حس کنم... دوست دارم دم رفتن از هرکسیکه میشناسم و نمیشناسم تشکر کنم بخاطر بودنشان در کنارم که خواسته یا ناخواسته به نقاشیه زندگیم زیبایی بخشیدند حتی اگر خودشان هم نمیدانستند... و باز عذر بخواهم از تمام کسانیکه دانسته یا نداسته خط زشتی بوده ام بر صفحه ی زندگیشان که از زیباییش کاسته است... حلالم کنید ای فرشته هاییکه پر در اسمان به عاریت گذاشته اید و حالا راه برگشت به اسمان را همچون من گم کرده اید... برایم دعا کنید که خدا از نجواهای شما لذت میبرد و با نوازشی عاشقانه پاسختان را میدهد... من به این حقیقت ایمان دارم... شمارا به صاحب همان نوازش ها میسپارم راستی دارم میرم مناطق جنگی جنوب! از اسمان جدا شده این قطعه از زمین اینجاکه پا نخورده ترین بود پیش ازین هفت اسمان ز عرش به پابوسیت فتاد ای اسمان زرد طلایی هشتمین خورشید سایه روشنی از گنبد شماست با افتابی حرمت گشته همنشین کامل نگشت ان شب و صورت گرفته بود ماهی که داغ عشق تورا داشت بر جبین نه میزبان خوب برای تو بوده ام نه لایقی برای تو همسایه!شرمگین! روزی که می سرشت گلت را خدا تو انگشتری دست خدا را شدی نگین از راه دور امده ام تا مگر دهی ((امن یجیب های))مرا پاسخی.همین! مجتبی نظام ابادی دوست دارم از دوستان و خواننده های عزیز وبلاگم بخوام درمورد یه سری نظراتیکه برای پست قبل گذاشته شده بدونم من چیزی نمیگم... دوست دارم نظر شمارو بدونم... منتظرم... خنديد و گفت: دوست دارم شجاع باشي. يه مادر شجاع، بچه اش رو هم شجاع بار مي آره. منبع : سایت ساجد در پس پنجره ها میتراود شعری می خرامد حرفی و کلامی از او و نشانی از او تا که از دل ببرد غم بی او بودن و در این پنجره هاست آن ندایی که مرا میخواند که قلم نقش کنم در پس این خاطره ها تا که شاید روزی قدم سبز تو را با قلمم فرش کنم... کاش انروز بماند من و شعر و قلمم! "تقدیم به انکه روزی میرسد که برای هیچکس غریب نیست... آمین!" از دلنوشته های الهه طفره نمیروم و مقدمه نمیچینم فقط با چشمانی خیس و سرخ انتظار به راهت زل میزنم و میگویم که دلم تنگ است اقا... تنگ تر از تمام کوچه های تاریک دلتنگی... (بقیه در ادامه مطلب...) دوباره میخوام خونه تکونی کنم یه خونه تکونیه حسابی خوشحال میشم نمظرتونو درموردش بدونم سلام خواهش میکنم حتما به این سوال پاسخ بدید و حتما به هرکی که میشناسید بگید که بیاد ونظرش رو بگه میخوایم یه مجموعه کامل از این جملات قشنگ داشته باشم (هرکدوم هم که قشنگ بود میذارم تا همه لذت ببرن)
قشنگ ترین سلامی که میشه به امام زمان داد چیه؟ یا قشنگ ترین حرف (دردودل) با امام زمان چیه؟ صدها سال است که ماندهایم. و جا دارد که دنیا بر ما بخندد که ما ـ مظاهر ذلت و زبونی ـ بر حسین(ع) و زینب(س) ـ مظاهر حیات و عزت ـ میگرییم، و این یک ستم دیگر تاریخ است که ما زبونان، عزادار و سوگوار آن عزیزان باشیم. بقیه در ادامه مطلب...![]()
![]()
!!!)
برچسبها: روز معلم, حدیث از امام علی و امام باقر, شهید مطهری, جملات کوتاه زیبا
![]()
![]()
![]()
![]()

از این که " خدا می بیند " را در همه کارهایم دخالت ندادم....
![]()
![]()
برچسبها: درد و دل, سفر, انتظار, تولد, سردرگمی


* قرار بود هر اتفاقي که برايش بيفتد، اول از همه به من خبر بدهند.
تلفن خانهمان با فرمانده سپاه يکي بود. اول آنها گوشي را برميداشتند و اگر با ما کار داشتند، خبرمان ميکردند. تلفن که زنگ خورد، پسرم به طرفش دويد و گوشي را برداشت. صدايم زد و گفت: مامان، اسم بابايي را ميگويند.گوشي را از دستش گرفتم. آن طرف خط يکي داشت خبر شهادتش را به فرمانده سپاه ميداد. تأکيد ميکرد من نفهمم.
دستي بر آتش
* حجلهي شهدا را که ميديد، ميگفت: ميبيني؟ اين مسئوليت من را زياد ميکند. تا کِي ديگران بجنگند و ما از دور دستي بر آتش داشته باشيم؟ ميشه من هم شهيد بشم؟ يعني سعادت دارم؟
با ناراحتي گفتم: اين قدر که تو به فکر شهيد شدن هستي، به فکر ما نيستي؛کاش من هم ميتوانستم دعا کنم شهيد بشوم.
راستي اگه من شهيد شدم، تکليف بچههامون چي ميشه؟
بدون لحظهاي تأمّل گفت: وصيت ميکنم امام جمعه سرپرست بچههامون بشه.
با آرامش ادامه داد: من نميتونم با اين دلايلي که تو ميآوري، از آرزوي شهادت چشم بپوشم؛ من يک جان دارم و آن هم مال جنگ است.
نه...بنويس
* گفت: هر خواسته اي که از من داري، بگو.
گفتم.
گفت: نه...بنويس.
نوشتم.
او هم خواسته هايش را گفت.
همين طور که قلم توي دستم بود،آن ها را هم نوشتم.
1-اتّقوالله صونوا دينکم بالورع.
2-قل اعوذ بالله السميع العليم من همزات الشياطين و اعوذبالله ان يحضرون ان الله هو السميع العليم.
3-همسرم، چيزي را مخواه جز آن چه خدا مي خواهد و براي آن که خدا
مي خواهد و از چيزي
نهي مکن، مگر آن چه خدا نهي کرده است و براي آن که خدا نهي کرده است.
شرمنده ي محبّت
* عمليات شروع شد. تا عمليات تمام شود، از نگراني مُردم و زنده شدم.
شهدا راآوردند، ولي ازش خبري نبود.
توي دلم آشوب بود.
برادرش آمد وخواست ازاهواز برويم شهرستان.
هرقدر مي پرسيدم شهيد شده يانه؟
فقط مي گفت: نه، شهيد نشده.
رفتم توي خانه وديدم آن جا ايستاده؛ با دست وپاي شکسته و بدن پر از ترکش.
کنارم نشست،دستم را گرفت و سرم را به سينه اش گذاشت. مي لرزيدم و از خود بي خود هذيان مي گفتم.
گفتم: قرار نبود اين جوري کني،بي معرفت!
فقط آرام بود.
دوباره گفتم:حرف بزن تا باور کنم زنده اي.
فقط يک جمله گفت: محبّت تو شرمنده ام مي کنه.
قربون دلت دختر
* رفت منطقه.خيلي دل تنگي مي کردم. ياد همسر يکي از شهدا افتادم.
با خودم گفتم: قربون دلت دختر، چي کشيدي تو؟خدا چه صبري بهت داد؟ نشکستي؟ مجنون نشدي؟
نذرکردم به اسم حضرت زهرا سلام الله عليها که صبرم بدهد.
گفتم: تورو به جان حسين ات نگذار بشکنم. اين راه روخودم انتخاب کردم، ولي نمي دونستم اين قدرسخته.
پشيمان نيستم؛ فقط حيران شده ام. دلم رو بزرگ کن. مي دونم ضعيفم، ولي تنهام نگذار.
دستم رو بگير.
تنهام مي ذاري؟
* داشت آلبوم عکس شهدا را نگاه مي کرد. آلبوم را ورق مي زد و گريه مي کرد؛ فاتحه مي خواند.
يک عکس برداشت، نشانم داد و گفت:منصور روي زانوي من شهيد شد؛ لبخند روي لبش بود.
قبل از شهادتش گفتم:منصورفراموشم نکني... دستم را فشارداد و پر کشيد.
همين طور که اشک مي ريخت، روکرد به من وگفت: مرگ و زندگي دست خداست؛ ولي وقتي من شهيد شدم، تنهام مي ذاري؟
من هم اشک مي ريختم. نگاهش کردم و قول دادم بعد از شهادت هم تنهايش نگذارم.
حتي با شرايط سخت تر
* وقتي با لباس سپاه آمد سر سفره ي عقد، ياد حرفش افتادم که گفته بود: با لباس سپاه زندگي مي کنم، با همين لباس هم مي روم.
توي همين فکر و خيال ها بودم که گفت: دلت رو صاف کن؛ با خدا پيمان ببند که راه روشني بهت نشون بده. ما که با سختي به هم رسيديم،ادامه هم
مي ديم؛ حتي اگر شرايط سخت تري در انتظارمون باشه.
نه، اين روايته
* يک پارچ آب و يک قدح آورد توي اتاق. گفت: روايته که هرکس شب عروسي اش پاي زنش رو بشويد و آب آن رو توي خانه بريزه، خير و برکت تا آخر عُمر از خونه شون بيرون نمي ره.
خنده ام گرفته بود. با شوخي گفتم: ولي پاهاي من کثيف نيستن...
همين طور که لبخند روي لبش بود،گفت: نه، اين روايته؛ مهم اينه که ما به روايت عمل کنيم.
اين يكي رو ديگه نيستم
* صدايم کرد و خواست پشت فرمان ماشين بنشينم، تا رانندگي ياد بگيرم.
بعد از کمي رانندگي، تصادف کردم. خيلي ناراحت بودم و از ماشين پياده شدم.
با ناراحتي و عصبانيت گفتم: ديگه پشت رُل نمي نشينم؛ توبه!
خنديد و گفت: عزيزم، اگه حالا ننشيني پشت فرمون، بعدها ديگه جرأت نمي کني. من که هميشه باهات نيستم تا کارهات رو انجام بدم.
تو بايد روي پاي خودت بايستي و گليمت رو از آب بيرون بکشي.
قبول کردم. نشستم پشت ماشين و رانند گي ياد گرفتم.
وقتي برگشتيم به خانه،گفت: کُلت من رو بيار.
با تعجب گفتم: لابد مي خواهي تيراندازي يادم بدي؟ من مي ترسم، اين يكي رو ديگه نيستم.
برچسبها: داستان, دفاع مقدس, شهادت, ارزو
برچسبها: امام زمان, انتظار, شعر عاشقانه
ادامه مطلب
![]()
ادامه مطلب
Design By : Night Melody

